بازهم به ۵ دی‌ماه نزدیک می‌شویم و باید درباره سالروز زلزله بم و دامن سیاه سپیده دمی که برپیکره شهر کشیده شد و مردمی که آرام برای فراموشی خستگی لحظه‌های خود دیده برهم نهاده و در رویاهای گاه شیرین و گاه غمناک خود گم شده بودند و دیگر بیدار نشدند، گزارشی بنویسم. باید درباره سپیده‌دمی […]

بازهم به ۵ دی‌ماه نزدیک می‌شویم و باید درباره سالروز زلزله بم و دامن سیاه سپیده دمی که برپیکره شهر کشیده شد و مردمی که آرام برای فراموشی خستگی لحظه‌های خود دیده برهم نهاده و در رویاهای گاه شیرین و گاه غمناک خود گم شده بودند و دیگر بیدار نشدند، گزارشی بنویسم.

باید درباره سپیده‌دمی بنویسم که حنجره خوش صدای «ایرج بسطامی» را در میان آوار برای همیشه به خاطره‌ای ماندگار تبدیل کرد… باید درباره مادرانی چون شوکت‌هایی بنویسم که بر پیکر بی جان محسن‌های خود گریه کردند… درباره مادرانی که بی پسر شدند… درباره پدرانی چون حسین که علی اکبرهای خویش را به روی دست خویش آوردند… درباره دخترانی چون مریم که بی بابا شدند… درباره عروسانی چون همسر سارا که بیوه شدند… درباره نخل‌های پر صلابت بمی بنویسم که هراسان از غرش زمین به دنبال تکیه‌گاهی بودند که بر آن تکیه زنند و استواری بیاموزند….کاشکی که هیچ‌ وقت قلمی برای چنین گزارشی به حرکت در نمی‌آمد…

ساعت ۵ و ۲۶ دقیقه جمعه ۵ دی‌ماه ۸۲؛ به گمانم زلزله‌ای شد، زلزله‌ای خشمگین به وسعت بی‌کران… آری زلزله شد … زمین به حرکت درآمد و ظلمت خاصی سایه بر مردم بم افکند… شهر زیر و رو شد … صدای سکوت زجه‌ها و بعد صدای «انالله و انا الیه راجعون»…

در پرواز تهران کرمان؛ دوستی کنارم نشسته بود و برایم از خاطره هایش می گفت… به ناگاه از زلزله بم گفت… از صبح گاه جمعه ای که ناگهان زمین و زمان برسر بم خراب و شهر به مشتی خاک و ویرانه بدل شد…از دقایق سکوت مرگباری که ناامیدانه به سمت فرودگاه بم می رود تا در میان تلی از خاک ها به دنبال معجزه باشد… برایم می گفت «کارمند فرودگاه بم بودم و خانه ام در همان نزدیکی فرودگاه، هراسان به سمت فرودگاه رفتم تا شاید بتونم کمکی پیدا کنم، تا رسیدم با ساختمان نیمه ویران فرودگاه روبرو شدم، در این میان بیسیمی پیدا کردم، سراسیمه و خوشحال باکمی ناامیدی از امکان ارتباط، به سایتی (که من یادم نمیاد اسمش چی بود) بیسیم زدم و گفتم “کمک، بم با خاک یکسان شد…”»

معجزه عشق، زنده‌ام نگهداشت

با صدای غرش بلندی از خواب پریدم و دیدم که سقف پایین آمده و دیگر هیچی نمی‌دیدم، سنگینی تیر آهن روی بدنم را احساس می‌کردم، حس می‌کردم که زیر تلی از آوار دفن شدم نفس به سختی می‌کشیدم اما تنها چیزی که باعث زنده ماندم شد، معجزه عشق بود.

معجزه عشق خدا به بنده‌اش زیرا در مدتی که زیر کوهی از آوار مدفون شده بودم بیش از صدها بار شهادتین خود را خواندم اما هر زمان که ناراحت و ناامید می‌شدم از یک روزنه‌ای یک نسیم خنکی به صورتم یا به بدنم می‌خورد و هوشیار و دوباره امیدوار می‌شدم.

معجزه عشق مادر به فرزند؛ هر وقت ناامید می‌شدم می‌گفتم خدایا من را زنده نگهدار تا پسرم بدون مادر بزرگ نشود(فرزندم در زمان وقوع زلزله ۶ ساله بود).

زهرا نگاهش را به دیوار و قاب عکس روی آن دوخت … سکوت کرد …. و دوستش مابقی ماجرا را برای ما تعریف می‌کند که حدود ساعت ۱۹ پنجم دی‌ماه از زیر آورا بیرون آوردنش و به بیمارستانی در شیراز منتقلش کردند. با وجود اینکه همه آوار رویش ریخته بود فقط عصب دستش آسیب دیده بود.

پزشکان اعصاب و روان او را معاینه کردند و وقتی علاقه بی‌حدش به فرزندش را دیدند، به توصیه کردند که فعلا صلاح نیست از مرگ پسرش مطلع شود… بله زهرا در در عرض چند ثانیه فرزند و همسرش را از دست داده بود… به‌ ناچار خانواده زهرا به او گفتند که پسرش در بیمارستان یک شهر دیگر بستری است اما پس از دو ماه واقعیت را فهمید…

زهرا سکوتش را شکست و با لبخند کوتاه و تلخی گفت اگر عشق به فرزندم نبود هرگز زنده نمی‌ماندم و با گریه می‌گوید، «خدایا یک سوال دارم که حکمتت در بردن پسرم چه بود؟» (در این ماجرا اسامی افراد واقعی نیست زیرا زهرا یکی از مسئولین است و نمی‌خواهد که کسی بداند که این خانم امیدوار و استوار چنین غمی را بر دوش می‌کشد)…

حالم بد شد… کاشکی نمی‌خواستیم چنین گزارشی را بنویسیم… اما باید سراغ نفر بعدی برم…

درد در بم همه‌گیر بود

محسن دهقان به ما می‌گوید فرزندم شب تب داشت و با همسرم دو نفری تا یک ساعت قبل از زلزله بیدار و از او پرستاری می‌کردیم، حدود ساعت های ۳:۳۰ دقیقه بامداد بود که خوابیدیم… به حدی خسته بودیم که زلزله را احساس نکردیم و وقتی متوجه شدیم که دیگر آوار روی ما ریخته بود … صدای شیون و فریادها را می‌شنیدیم و تصور می‌کردیم که فقط خانه ما خراب شده و مردم به کمک ما آمده‌اند اما واقعیت چیز دیگری بود …

حدود ۳ ساعت من و همسرم زیر آوار بودیم و دیگر نمی‌توانستیم نفس بکشیم و فقط دست راستم را اندکی می‌توانستم حرکت بدهم، شهادتین خود را خواندیم و اگر بگویم که ما مردیم و دوباره برگشتیم گزاف نگفتم.

مادرم که سرگردان و نمی‌توانست خانه ما را پیدا کند در بین آوارها به دنبال فرزندش و خانواده فرزندش می‌گشت که یک لحظه همسرم فریاد می‌زند که مادرم صدایش را می‌شنود و ما را پیدا می‌کنند… با برداشتن یک آجر اکسیژن به ما رسید و توانستیم نفس بکشیم و بعد از آن مردم ما را از زیر آوار بیرون آوردند.

فرزندم، فرزندم … طاقت دیدن جسد بی‌جان فرزندمان را نداشتیم… هانیه ۱۸ ماهه بود، گفتند سرش زخمی شده و پر خون… تحمل نداشتیم و جسدش را نزدیکان بردند… در لحظه بردن جسد فرزندم همه خاطراتم از ازدواجم در ۱۵ مردادماه سال ۸۰ که همه ما را به دلیل آنکه من و همسرم دارای بیماری تالاسمی مینور بودیم، منع می کردند تا تولد هانیه جلوی چشمانم گذشت… هر چند که سه فرزند دیگر بعد از آن حادثه خدا به ما عطا کرد اما جای هانیه هنوز خالی است…

همسرم با اینکه پاش شکسته بود یک چوب به دست گرفت و خودمم زخمی بودم … همسرم را به خانه مادرم فرستادم زیرا خانه آنها نصفش خراب نشده بود … بلافاصله به سمت خانه پدر همسرم حرکت کردم هوا به‌شدت سرد بود… کفش هایم زیر آوار باقی مانده بود… وقتی پا روی زمین می‌گذاشتیم مثل اینکه روی میخ راه می‌رفتیم… وقتی به آنجا رسیدم مشاهده کردم که خانه پدر همسرم به حدود ۲ متر تل و آوار تبدیل شده…. حدود ساعت ۵ عصر بود که لدر را آوردند و آوار برداری کردیم چون امکان اینکه با دست آنها را از زیر آوار در بیاریم وجود نداشت.

مادرم به سمت خانه برادرم رفته بود … متاسفانه برادرم، همسرش و دو فرزندش در زیر آوار جان باخته بودند… خانواده همسرم نیز ۱۳ نفر از نوزاد ۴ روزه تا پیرمرد ۹۰ ساله همه فوت کرده بودند … به سمت خانه برادر همسر رفتم او و همسرش نیز فوت کرده بودند … اما هنوز امید خود را از دست نداده بودم… به سمت خانه یکی دیگر از برادران همسرم رفتم آنها نیز به رحمت خدا رفته بودند و در مجموع از خانواده همسرم همه (پدر بزرگ، خواهر و برادر، برادرزاده،خواهرزاده، عروس، پدر و مادر) در حادثه زلزله بم فوت کردند و جزء افراد نادری است که در این واقعه همه اعضای خانوادش حتی فرزندش را از دست داد.

سردخانه‌ای برای نگهداری این همه جسد در بم نبود بنابراین با بنزهای ۵ تنی و ۱۰ تنی با حدود ۱۵ سرویس بخشی از اجساد(حدود ۲۵۰ جسد) به سردخانه خرمایی در نرماشیر بردیم و در کف سردخانه گذاشتیم و طی سه روز اجساد غسل، کفن و دفن کردیم و در نرماشیر دفنشان کردیم.

آنچه مسئولین مطرح می‌کنند که در این حادثه حدود ۳۶ هزار نفر کشته شدند اما آنچه مردم بم شاهد آن بودند بیش از ۵۰ هزار نفر در این حادثه فوت کردند. اما آنچه در روزهای بعد این حادثه مشهود بود که آن فردی که ثروتمند بود و آن فردی که فقیر بود همه در چادر زندگی می‌کردند.

این حادثه همه‌گیر بود و مردم توانستند این غم عظیم را تحمل کنند و در آن زمان مردم فقط سعی داشتند که اجساد عزیزانشان را دفن کنند اما با گذشت ۱۶ سال هنوز پیامدهای این حادثه در بم وجود دارد و جای خالی آنها هنوز احساس می‌شود و اگر بودند برایمان بهتر بود.

اما سخن آخر من با عزیزان در خاک خفته زلزله بم : «عزیزان من … شهر بم به دارالصابرین لقب گرفت … شهر ارادتمان به امام حسین (ع) که به حسینیه ایران لقب گرفته، ساخته شد… اما جایتان خالی و ۱۶ سال است جای نبودنتان را احساس می کنیم … با رفتنتان داغی را بر دلمان گذاشتید که تا ابد زدوده نخواهد شد… اما… دیدار ما به قیامت…»

این خبر را با دوستانتان به اشتراک بگذارید: